بن بستی به نام علم زدگی

یکی از دغدغه ها و چالش های مهم فلسفه علم در زمینه روش تبیین ماهیت نظریه های علمی می‌باشد. اصالت واقعی یک اندیشه یا دیدگاه در علمی یا منطقی بودن آن است. زمانی که یک مسئله یا پدیده طبق واقعیت و وجود خارجی آن توجیه و تبیین گردد، می توان نام نظریه یا رویکرد علمی را بر روی آن نهاد، ولی از کدام شیوه می توان به چنین نتیجه قطعی دست یافت.
روش ها و طرق مختلفی در طول تاریخ برای تبیین نظریه ها و رویکردها مطرح شده است تا میان نظریه های علمی و دیگر رهیافت های غیرعلمی فرق و تفاوت بگذارد. در این میان، سئوالات مختلفی مطرح گشته است، نظریات علمی چگونه موجه می‌شوند؟ و چگونه تبیینی را می توان نظریه علمی نام نهاد؟ قانون طبیعی چه خصوصیاتی دارد؟ زمانی که نتوان برای یک قضیه یا فرایند، علت منطقی یا دلیل قانع کننده پیدا کرد، به دلیل علمی نبودن، مورد شک و رد قرار می گیرد.
در طول تاریخ، قضایای غیرواقعی یا تفکرات خرافی زیادی در بین مردم وجود داشت و اکثر فیلسوفان یا اندیشمندان علی رغم باور و اعتقادی که به این قضایا نداشتند، و غیرواقعی و غلط بودن آن را درک می نمودند، چندان سعی در تبیین یا رد آن نمی کردند، اما از قرن هفدهم به بعد، یعنی از زمانی که علم و دانش به معنای جدید مطرح گشت، این انتقاد به این قبیل تفکرات وارد شد که این نظریات غیر علمی هستند و نمی توان دلیل یا پایه علمی محکمی برای آنها تبیین نمود. بر خلاف فلسفه‌‌روانشناسی یا فلسفه زبان یا معرفت شناسی، عموم مسائل فلسفه علم حداکثر سیصد سال عمر دارد. در قرون اخیر، انتقاد از نظریه های مختلف از این لحاظ که غیرعلمی هستند، رواج یافته است، بسیاری از باورهای مردمی یا نظریه های افراد که گروه زیادی از مردم به آن اعتقاد دارند، به دلیل غیرعلمی بودن مورد تردید قرار می گیرند. مسائلی چون طالع بینی که یک باور خرافی و غیرمنطقی تلقی می شود، چون علمی نیست، مورد انتقاد است، ولی این سئوال مطرح می شود که این ایراد دقیقاً به چه معناست؟ مرز بین نظریه های علمی و غیرعلمی در چیست؟ و با چه روشی می توان علمی بودن یک رویکرد را تبیین نمود؟ و غیرعلمی بودن یعنی چه؟
این سئوالات، بحث فلسفه علم می باشد که در این مقاله سعی در تحلیل آن داریم. یکی از برجسته ترین فیلسوفان علم، کارل پوپر بر سئوال اخیر عنوانی نهاده، مسئله مرزبندی «demarcation problem» فرق بین علمی و غیرعلمی بودن در تعیین مرز مشخص برای آنهاست. بهترین راه درک این مسئله این است که عمل نظریه ها و روش های اندیشمندان تولید معرفت را بررسی نمود.


توصیف و تجویز
در فلسفه علم، توصیف و تجویز توأم هستند. بخش توصیفی بحث فلسفی از علم مأموریتی است که فقط به فیلسوف مختص نیست، بلکه مشترک با مورخ و جامعه شناس بوده و مبحثی عام و بین رشته ای است. در این رویکرد، موضوع مورد مطالعه، در بستر تحول تاریخیش مطالعه می شود، لذا نام این رویکرد فرایند ـ مدار «diachronic»
می‌باشد. سئوال توصیفی از ساختار نظریه های علمی و پاسخ آنها درباره جهان و سئوال تجویزی از اینکه باور فرد به آنها چه توجیهی دارد، سبک دیگر تحقیق در فلسفه علم است که آن را فرآورده ـ مدار «synchronic» می گویند. در این سبک، علم در مقطعی خاص موضوع مطالعه است. البته پوزیتیویست های منطقی تقسیم بندی های دیگری نیز برای مسائل فلسفه علم پیشنهاد کردند. مرزبندی علمی یا غیرعلمی می تواند در هر دو رویکرد مطرح باشد و اختصاص به یک رویکرد معین ندارد.

نظریه ژنتیک در تبیین روش علمی
در برهه ای از تاریخ فلسفه علم، نظریه ژنتیک به عنوان راه حل و شیوه ای مناسب برای توجیه و تبیین نظریات علمی مطرح گشت. در اواسط قرن نوزدهم، گریگور مندل، با انجام آزمایش های ژنتیکی خود روی گیاهان، نظریه ژنتیک را مطرح ساخت. نظریه مندل در ژنتیک، باعث گشت تا برخی از خصوصیات نظریات علمی در فلسفه علم، بررسی و مشخص گردد. در زمان مندل، اغلب زیست‌شناسان انتقال وراثتی در گیاه و حیوان را به صورت مخلوط یا ترکیبی می دانستند، اما مندل اعلام کرد که ماده ژنتیکی در گیاه یا جانوران بدون تغییر به نسل بعدی انتقال می یابد.
بر اساس نظریه مندل، در ارگانیسم های موجودات طبیعی اعم از انسان یا گیاه و جانوراان، ژن های بسیاری وجود دارد و این ژن ها ثابت بوده و بدون آنکه مخلوط گردند، به نسل های بعدی انتقال می یابند. مندل با آزمایش های متعدد خود توانست قوانین علمی چون، قانون «افتراق خصوصیات» یا قانون «رده بندی مستقل ژن ها» را تبیین نماید. این نظریه از شاهکارهای بزرگ تخیل خلاق به حساب می‌آید. بعدها از نظریه ژنتیک مندل در توجیه و تبیین بسیاری از نظریات علمی استفاده گشت.

روش مشاهده و نظریه پردازی
یکی از روش های تبیین نظریه های علمی، مشاهده «observation» تجربه عینی و آزمایشگاهی و سرانجام نظریه پردازی در حیطه قوانین و اصول حاکم می باشد. فیلسوفان به آنچه که مشاهده شدنی است، پدیده «phenomenon» می نامند. پدیده چیزی است که با تجربه حسی قابل شناخت باشد. فیلسوفان علم اعتقاد دارند که باورهای عام راجع به یک شیء خاص در واقع یک نظریه است. در کاربرد فیلسوفان، نظریه به هر دسته از باورها در زمینه جهان و پدیده های آن اطلاق می گردد.
نظریه بودن بستگی دارد به مجموعه گزاره های استعمالی که احتمال صدق یا کذب بودن را تبیین می‌نمایند. نظریه از دو بخش تشکیل می شود. یک بخش فرض های نظری «theoretical postulates» است که رابطه میان اشیای مفروض و ویژگی های آنان را در زبان نظری بیان می سازد. بخش دوم قواعد تطابق «correspondence rules» است که این فرض ها را با اشیای مشاهده شده مرتبط می‌سازد. روش مشاهده بیشتر در مورد اشیای محسوس به کار می رود. ویتنگشتاین الفاظ دالّ بر این اشیاء را تعریف به اشاره می نامد. برخی فیلسوفان اعتقاد دارند که تنها راه اشاره کردن به امور مشاهده نشدنی این است که از اصطلاح های نظری «theoretical terms» برای دلالت بر آنها استفاده نماییم. صحت و سقم این دیدگاه بستگی به این دارد که «تعریف» را چگونه تعریف کنیم. بین مشاهده پذیری و اصطلاح نظری ارتباط منطقی برقرار است. بسیاری از فیلسوفان علم بویژه از دوران پوزیتیویسم به بعد، اعتقاد دارند، هر اسم دالّ بر شیء مشاهده ناشدنی اصطلاح نظری است و هر اصطلاح نظری بر شیئی دلالت می کند که مشاهده ناشدنی است. این موضوع که باور و تفکرات باید مبتنی بر مشاهده باشد، به معرفت شناسی مربوط می شود و این مسئله که چگونه باور و اندیشه ای را می توان نظری دانست، مربوط به فلسفه علم است.

مدل استنتاجی و استقراء
مدل استنتاجی از چند مقدمه یا جمله تشکیل یافته است. این مدل با مقدماتی شروع می شود که صدق بودن آن در مقدمات اول، بدیهی و تبیین شده می‌باشد، و نتیجه از مقدمات حاصل می شود. جمله ای که واقعیتی را تبیین می سازد، موضوع تبیین «explanandum» می نامند و جمله های به کار رفته در تبیین را تبیین گر «explanans» می نامند. تبیین های استنتاجی شامل دو گروه هستند، یک دسته شرایط محیطی را توصیف می‌کنند که موضوع تبیین در آن شرایط واقع شده است. دسته دیگر قوانین عام را بیان می کنند. به جمله های دسته اول شرایط مقدم «antecedent condition» می گویند.
مسئله استقراء به عنوان نخستین مسئله در معرفت شناسی است که رشد علم بدان دامن می زند. فرایند گردآوری شواهد و موجه سازی گزاره‌های کلی، استقرا «inductuon» نام دارد. در این روش قانون عبارت است از تعمیمی که نظریه ایجاب می کند. موضع اندیشمندانی که اعتقاد دارند، علم به روش تعمیم یا استقراء پیش می رود، استقراء‌گرایی «inductivism» نام دارد. فرانسیس بیکن در قرن هفدهم اعلام کرد که علم از طریق تعمیم تجربه رشد و پیشرفت می نماید. از این جهت این دیدگاه، به دیدگاه بیکنی «Baconian» معروف است. دیوید هیوم از جمله فیلسوفانی است که مسئله استقرا را بررسی نموده است، او در کتاب «کاوش در فهم بشر» استدلال کرد که استقراء عددی معتبر و موجه نیست. اما از زمان هیوم به بعد تلاش های زیادی برای اثبات اعتبار استنتاج صورت گرفت، اما در سال 1955 فیلسوف آمریکایی، نلسون گودمن «Nelson Goodman» نشان داد که مشکل استقراء به راحتی قابل حل نمی باشد. کارل پوپر نیز از جمله اندیشمندانی است که از طریق روش ابطال پذیری، نظریه استقراء را رد می کند.

جمع بندی
باید این مسئله را در نظر داشت که موضوع تحدید حدود نظریه علمی با بیان نظریات و قوانین مطروحه در فلسفه علم قابل حل نیست. روش های علمی و دیدگاه تجربی بشر همواره در معرض خطا و اشتباه قرار دارد و با پیشرفت دانش در رشته ها و جوانب دیگر، پرده از این اشتباهات برداشته می شود. هیچ کدام از شیوه های تبیین و توجیه رویکردها، کامل نبوده و نمی توان نتایج حاصل از این روش را به طور مطلق پذیرفت و فقط از روی ناچار مورد قبول قرار گرفته است. چنان که اگر نظریه ای دارای تمام شرایط و معیار لازم تبیین در مدل استنتاجی یا استقراء باشد، و تبیین و نتایجی را هم ارائه دهد، اما باز هم نظریه ای علمی محسوب نمی شود و احتمال خطا در آن وجود دارد. مشکل اصلی استنتاج استقرایی این است که نتیجه در آن، فراتر از مقدمات می رود. از طرف دیگر نباید تصور نمود که علمی بودن یک نظریه فقط در گرو این است که این نظریه چگونه تولید می شود یا چگونه می توان آن را توجیه کرد. هدف از تبیین ساختار نظریه های علمی، شناخت حقایق حاکم بر جهان هستی است، اما روش و توجیه علمی ـ منطقی از بیان این مسئله عاجز است. فیلسوفان علم که مشرب تجربه گرا دارند، سعی نموده اند تا ساختار و کارکرد نظریات علمی را با روش تجربی معین کنند. تجربه گرایان معتقدند که تنها راه موجه سازی یافته ها و اندیشه های بشری در زمینه پدیده های جهان، تجربه است. در حالی که در جهان آفرینش، بسیاری از پدیده ها و واقعیت های غیرملموس وجود دارد که از تیررس شناخت علمی یا تبیین تجربی به دور می باشد.

منابع:
قوام آنتونی آپیا، درآمدی بر فلسفه معاصر غرب، ترجمه حسین واله، تهران: گام نو، 1387.
فرانکلین لوران بومر، جریان‌های بزرگ در تاریخ اندیشه غربی، ترجمه دکتر حسین بشیریه، تهران: مرکز بازشناسی اسلام و ایران، 1380.
علیرضا حسینی بهشتی، جستارهایی در شناخت اندیشه سیاسی معاصر غرب؛ تهران: موسسه تحقیقات و توسعه علوم انسانی، 1383.

 

نویسنده: معصومه نعمتی
منبع:  روزنامه رسالت ۱۳۹۱/۱/۲۹

You may also like...

۰ thoughts on “بن بستی به نام علم زدگی”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *