بحران بازنمایی در انسان شناسی

فرهنگ-نوشتن (یا نوشتن فرهنگ) و فرهنگ نوشتن: بوطیقا و سیاست مردمنگاری، جرج مارکوس و جیمز کلیفورد، ۱۹۸۶

انسان شناسی به مثابه نقد فرهنگی: لحطه ای تجربی در علوم انسانی، جرج مارکوس و مایکل فیشر، ۱۹۸۶

موضوعات کلیدی این دو کتاب را به صورت زیر می توان خلاصه کرد:

۱. روش های معناسازی “علم” از روند های تاریخی، زبانشناختی، و غیره مجزا و مبرا نیست. همانطور که این نوع نگاه و این روش های یافتن و بازنمایی حقیقت که جزو فرهنگ حرفه ای ما شده زاییده شرایط اجتماعی و تاریخی خاصی بوده، با تغییر زمانه باید در مورد آنها بازنگری صورت گیرد.  باید پرسید آیا این روش ها پاسخگوی نیازهای ما در تبیین و بازنمایی واقعیت ها و حقیقت های اجتماعی امروز هست، یا استفاده از این روش ها بیش از آنکه مسائل اصلی را روشن کند آنها را به طور سیستماتیک نادیده می گذارد؟ علوم اجتماعی می توانند از ادبیات و هنر الهام بگیرند تا “روش” را به پرسمان تبدیل کنند نه اینکه به طور خودکار از آن استفاده کنند….

2. کسی نمی تواند ادعای بی طرفی و “شفافیت” کامل کند (اینجا باید دقت داشت که منظورجانب کسی یا چیزی را گرفتن یا نگرفتن نیست، منظور این است که هیچکس نمی تواند به طور کامل خود را از شرایط و پیش فرض هایی که او را و نوع نگاهش به مسائل را شکل داده و می دهند جدا کند، حتی اگر خودش در هر لحظه متوجه نباشد که این نوع نگاه یا زبان او از جایی، یا از کجا، نشات گرفته.  اینجا بوردیو خیلی مهم است).  مفهوم partiality و impartiality درزبان انگلیسی:  دو کتاب مذکور به partial knowledges  وpartial truths معتقدند. به عبارت دیگر، مردمنگاری نباید دروغ بگوید، ولی همه واقعیت را هم نمی تواند بگوید.

 3. بازنمایی فرهنگ همیشه نوعی بازآفرینی فرهنگ است.  این حرفی ست که در ادبیات و هنر خیلی وقت پیش زده شده (هیچکدام توصیف صرف واقعیت نیستند) و بخشی از اینکه چرا افلاطون شعرا و نقاشان را از مدینه فاضله خود طرد کرد همین بود که از نظر او تقلید آنها از حقیقت همیشه به تولید نسخه ای می انجامد که چند مرحله از خود حقیقت دور است….

4. کار یک انسان شناس فقط آشنا ساختن خودی با دیگری عجیب نیست؛ بلکه تبدیل خود آشنا به سوژه ای عجیب و قابل تامل از نگاه دیگری هم هست.  یعنی نه تنها بپذیریم که نگاه دیگران می تواند همانقدر “منطقی” باشد که مال ما، بلکه متوجه شویم که نگاه خودمان هم کم “غیر منطقی” نیست (در واقع بیش از یک منطق وجود دارد).

5. فرهنگ به عنوان پرسمان نه پدیده

6. علوم دقیقه تاکید زیادی بر داده های بصری برای اثبات فرضیه ها دارند و در فرهنگ روزمره ما به نظر می رسد دیدن از اقتدار بیشتری نسبت به سایر راههای دانستن برخوردار است، مثلا می گوییم “شنیدن کی بود مانند دیدن؟” یا “شاهد عینی” یا “با چشم خودم دیدم.”   به جای اعتقاد به اینکه حرف آخر را همیشه مشاهده گر می زند، دو کتاب مذکور معتقدند که شنیدن صداها و روایت های دیگران همانقدر مهم است که مشاهده خود فرد.  در واقع انسان شناس باید متوجه باشد که روایت او تنها یکی از روایت های ممکن است، گرچه زحمتی که انسان شناس برای شناخت فرهنگ مورد نظر می کشد اعتبار روایت او را بالا می برد.  در مورد این “چندصدایی،” میخائیل باختین (Mikhail Bakhtin)، منتقد ادبی روس (۱۹۷۵-۱۸۹۵) بسیار الهام بخش بوده است.  حرف او این است که در بطن هر چیزی که بیان می شود و هر نحوه بیان، حرفهای دیگر، صداهای دیگر، و نحوه های بیان دیگری وجود دارند که برای شنیده شدن رقابت می کنند؛ هر چیزی که در نهایت بیان می شود و نحوه ای که بیان می شود حاصل این گفتگو یا منازعه پیش-بیانی ست.  بر خلاف دیدگاه غربی پس از رنسانس که به یک نویسنده/مبدع/خالق برای هر اثر تاکید می ورزد، انسان شناسان می توانند آگاهانه متونی چند-صدایی و به نوعی چند-پدیدآورنده ای تولید کنند که نتیجه همیاری انسان شناس و سوژه اش هستند.

چند نکته را در مورد نویسندگان و گردآوردگان دوکتاب مذکور باید در نظر گرفت:

یک، این افراد به هیچ عنوان حاشیه ای نبودند و این حرکت هم به هیچ عنوان حاشیه ای نبود.  سمینار”سنتا فه” در اوائل دهه هشتاد که به نشر کتاب “نوشتن فرهنگ و ….” انجامید سمیناری بود متشکل از ده نفر از مطرح ترین انسان شناسان، مورخین، و منتقدین ادبی آن روز آمریکا، و کار آنها نه به راه اندازی یک نهضت جدید که ثبت نارضایتی بود که به طور کلی در میان متخصصین جدی علوم انسانی احساس می شد و بررسی راه کارهایی که تا به حال پیشنهاد شده بود.  جیمز کلیفورد و جرج مارکوس هر دو دکترای خود را از هاروارد دریافت کردند (کلیفورد در ۱۹۷۷ و مارکوس در۱۹۷۶) و مایکل فیشر تحت نظر کلیفورد گیرتز از دانشگاه شیکاگو (۱۹۷۳).

 دو، گرچه اکثر کسانی که در سمینار “سنتا فه” شرکت داشتند مردان اروپایی تبار بودند، کسی نمی تواند نقش بسیار برجسته زنان فمینیست و غیراروپایی تبارها را در تبیین این حرکت انکار کند:

– منتقدین، محققین، و نویسندگان فمینیست چون دانا هاراوی (Dana Haraway) (راجع به “مانیفست سایبرگ” او می توانید اینجا بخوانید: http://anthropology.ir/node/3573)، لارا مالوی (Laura Mulvey)، شری اورتنر (Sherry Ortner)، و دیگران بودند که جای پای روابط نابرابر قدرت را در روش های بازنمایی که تا آن روز کاملا “بی طرف” تلقی می شدند نشان دادند؛ آنها بودند که در آثار خود استدلال کردند که هر انتخاب شخصی و خصوصی سیاسی هم هست، یعنی با نظامهای بزرگتر جامعه در ارتباط است؛ و آنها بودند که نشان دادند چگونه نگاه مستتر در بسیاری از فیلم ها، تبلیغات، و بازنمایی های بصری از زنان نگاه مرد است که زن را به شی و به سوژه تمنا تبدیل می کند.  یافتن روابط نابرابر قدرت در هر آنچه عادی و طبیعی انگاشته می شود میراثی بود که بعدها “بومی ها،” اقلیت ها، رنگین پوست ها، دگرباش ها، مدافعین حقوق حیوانات یا محیط زیست، و سایر ضعیف نگاه داشته شده گان  و به حاشیه رانده شده گان از آن در استدلال های خود استفاده کردند.
– محققین و منتقدین شرقی تبار هم در اشاره به رد پای روابط نابرابر قدرت در متون و اظهارات ظاهرا “معصومانه” نقش اساسی داشته اند.  با همه انتقاداتی که به ادوارد سعید (Edward Said) وارد است، او در “شرق شناسی” (Orientalism) نشان می دهد که استعمار فقط از طریق جنگ یا دفاتر سیاسی اعمال نمی شود؛ استعمار نوعی نگاه است که انواع خاصی از بازنمایی از آن منتج می شوند؛ این بازنمایی ها کم کم به آفرینش واقعیتی در مورد دیگری می انجامند که سلطه بر دیگری را به صورت یک ارزش و یک امکان وارد گفتمان روز می کند، همان گفتمانی که سیاستمداران می توانند برای به کرسی نشاندن حرفهایشان به آن استناد کنند. طلال اسد (Talal Asad) هم که در ارتباط با رویایی انسان شناسی با استعمار کارهای اساسی کرده، نشان می دهد که همانطور که گفتمان دینی می تواند به ابزار اعمال سلطه تبدیل شود، سکولاریسم هم می تواند به ابزارخشونت نمادین تبدیل شود و خود از روابط نابرابر قدرت مبرا نیست.

سه،  پدیدآورندگان دو کتاب مورد بحث ما هیچکدام ادعای براندازی انسان شناسی به عنوان یک علم را نداشته و ندارند؛ اتفاقا جرج مارکوس و مایکل فیشر هنوز هم دو تن از جدی ترین طرفداران مردمنگاری به عنوان یک روش هستند.  چیزی که آنها در عرض سی سال کار در انسان شناسی بر آن تاکید ورزیده اند این است که:

 انسان شناسی باید خود-نگری و باز-نگری داشته باشد، باید همانطور که فرهنگ های مورد مطالعه اش را به پرسمان تبدیل می کند فرهنگ حرفه ای خودش را هم به پرسمان تبدیل کند، باید روابط نابرابر قدرت را نه تنها در بیرون بلکه در درون خودش جستجو کند، باید نسبت به واقعیات و حقایقی که قصد بازنمایی شان را دارد متعهد باشد، به روایات مختلف گوش کند، و تا جایی که می تواند برای تکثر فضا باز کند، نه اینکه بخواهد تفاوت ها را کشف کند یا آنها را از منقرض شدن نجات دهد، بلکه آنها را وارد گفتمان کند و نگذارد که چیزی به اسم مدرنیته یا هر عنوان دیگر جهان را به سمت همگون شدن (مطابق با هنجارهای یک گروه خاص و در جهت منافع یک گروه خاص) براند.


[1] Writing Culture: The Poetics and Politics of Ethnography, George Marcus & James Clifford:

1. Partial Truths, by James Clifford
2. Fieldwork in Common Places, by Mary Louise Pratt
3. Hermes’ Dilemma: The Masking of Subversion in Ethnographic Description, by Vincent Crapanzano
4. From the Door of His Tent: The Fieldworker and the Inquisitor, by Renato Rosaldo
5. On Ethnographic Allegory, by James Clifford
6. Post-Modern Ethnography: From Document of the Occult to Occult Document, by Stephen A. Tyler
7. The Concept of Cultural Translation in British Social Anthropology, by Talal Asad
8. Contemporary Problems of Ethnography in the Modern World System, by George E. Marcus
9. Ethnicity an the Post-Modern Arts of Memory, by Michael M. J. Fischer
10. Representations Are Social Facts: Modernity and Post-Modernity in Anthropology, by Paul Rabinow
Afterword: Ethnographic Writing and Anthropological Careers, by George E. Marcus

[2] Anthropology as Cultural Critique: An Experimental Moment in the Human Sciences, George Marcus & Michael Fischer:

1. A Crisis of Representation in the Human Sciences
2. Ethnography and Interpretive Anthropology
3. Conveying Other Cultural Experience: The Person, Self, and Emotions
4. Taking Account of World Historical Political Economy: Knowable Communities in Larger Systems
5. The Repatriation of Anthropology as Cultural Critique
6. Two Contemporary Techniques of Cultural Critique in Anthropology

منبع: وبلاگ انسان شناسی علم دکتر نهال نفیسی

You may also like...

۰ thoughts on “بحران بازنمایی در انسان شناسی”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *